تبليغاتX
انجمن نویسندگان مرده
انجمن نویسندگان مرده

 افتاب میشود...


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره  می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود...

این یه شعر از فروغ فرخزاد هست که براتون نوشتم...

فعلا...

در پناه حق

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:7 توسط فاطمه - مهشاد| |

سلام

ایندفعه با یه شعر اومدیم،یه شعر مختص روز جمعه!...شعری که شاید با اس ام اس براتون فرستاده باشن،ولی قرار نیست که به همونجا محدود بشه!...من خودم با خوندنش یه حسی بهم دست میده،نمی دونم چه حسی،ولی خیلی قشنگه!...

 

 و کاش مرد غزل خوان شهر برگردد

به زیر بارش باران شهر برگردد

کسی شبیه خدا نیست، هیچکس، ای کاش
کمال مطلق انسان به شهر برگردد

چه خوب می‌شد اگر مرد آسمانی ما
به جمع خاکی خوبان شهر برگردد

شبیه خانه ارواح ساکت و سردیم
خدای خوب بگو جان شهر برگردد

و گفته‌اند که آقای عشق خوش قدم است
به یمن قدمش ایمان شهر برگردد

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:1 توسط فاطمه - مهشاد| |

کار اصلی همیشه در درون انسان انجام می شود.همه چیز بر عهده ی سلولهای خاکستری است.هیچ وقت این سلول های کوچک را از یاد مبر دوست من.

سلام ,احوال گلتون خوبه؟یه مدت من اصلا نت نبودم...زحمت روی دوش دوست عزیزم فاطمه بود این جمله ای هم که بالا نوشتم مربوط به آپ امروزه اپ امروز:

هرکول پوآرو هرکول پوآرو یکی از برجسته ترین کارآگاهان در تاریخ ادبیات داستانی است.او شخصیتی بسیار محبوب است که خالق او خانم آگاتا کریستی به روشنی توصیفش کرده و برایش خصوصیاتی برشمرده که اورا با دیگر کاراگاهان کاملا متفاوت ساخته( ام گابریل ما یه چیز دیگه است ها) در پوارو چند ویژگی هست که اورا به شخصیتی بی همتا تبدیل میکند: وسواس بسیار دارد,از افتادگی و فروتنی بسیار به دور است.همیشه کفش های ورنی به پا دارد و مهمتر از همه,سبیل های خاصش به چهره اش شکوه خاصی میبخشد. پوارو اهل بلژیک است و به وطنش علاقه بسیار دارد,در قرن نوزدهم و در یک خانواده سنتی و کاتولیک به دنیا آمده است و در نزدیکی شهر اسپا بزرک شده است.معلوم نیست دوران کودکی و جوانی را قبل از پیوستن به نیروی پلیس چگونه گذرانده؛ولی با توجه به اشاره های متعددی که به ادبیات کلاسیکمیکند در میابیم که احتمالا تحصیلات خود را در رشته ی ادبیات به پایان رسانده(اشارات متعدد در کتاب رنجهای هرکول سال1947 ) او پس از به پایان رساندن تحصیلات به بروکسل میرود و در نیروی پلیس به خدمت در می آید. در سال 1904 به دلالیل نامعلومی از نیروی پلیس کناره گیری می کندو به عنوان کاراگاه خصوصی مشغول به کار میشود. چیزی نمیگذرد که پوآرو به کاراگاهی مشهور تبدیل میشود.پوآرو بعد ها از کار دلزده شد و به روستایی به نام کینگز آبوت میرود و ساکن میشود. و خود را با پرورش کدو سرگرم میکند و با همسایه های خود رابطه خوبی برقرار میکند. او حتی در دوران بازنشستکی هم نمی توانست حرفه کاراگاهی را فراموش کند .از قضا راجر آکروید یکی از دوستان  پوآرو بوده و در همان دهکده ساکن بوده به قتل میرسد.که موفق میشود قاتل را به دست عدالت بسپارد. سرانجام پوآرو دریافت که بازنشستگی با روحیه او کارساز نیست و به لندن بازگشت و اینبار در آپارتمانی واقع در عمارت وایت هیون اقامت گزید. او برای رسیدگی به امور دفتری خود خانمی به نام فلیسیتی لمون را استخدام میکند. کارهای شخصی پوارو را مردی به نام جرج انجام میداد که مردی بسیار صمینی و خویشت داری بود و تقریبا تا آخرین روزهای زندگی پوارو نزد او ماند. .....................................................................


فعلا تا اینجا داشته باشید چون وقت ندارم راستی اگه علاقه مند به خصوصیات جامع و دقیق از عادات فردی  و روش کار و خصوصیات ظاهری پوارو خواستید بگید... حتما براتون میذارم....... فعلا..............................در پناه حق موفق باشید.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:7 توسط فاطمه - مهشاد| |
سلام

از تاخیر در به روز کردن معذرت می خوایم... بدون هیچ حرف اضافه ای می گم که ایندفعه معرفی کتاب  داریم...کتاب «ازبه» نوشته ی رضا امیرخانی!...به این دلیل این کتابو معرفی می کنم چون خودم خیلی دوستش دارم!!!.... احتمال هم می دم که خوندیدش ولی به هر حال....

داستان از آنجا شروع میشه که دختر 8 ساله ای (فرانک) به یکی از خلبان های جنگ (مرتضی مشکات) نامه 

مینویسه و خلبان رو تحت تاثیر قرار میده. خلبان هم تو عملیات پاهاش رو از دست میده و دیگه اجازه ی پرواز نداره.اما برای پرواز کردن خیلی تلاش میکه...جنگ تموم میشه و مشکات ،فرانک رو  می بینه...(به این میگن توضیح کامل!!!)



این هم قسمتی از کتاب:

_فرانک !امشب دعوتم پارتی...

_به من چه؟

_نه از این پارتی های دیگوری .تریپش خیلی کلاسه.فول پارتی !همه چی تمام!

_من چی کار کنم؟

_هیچی!فقط گفتم به ات بگویم.یعنی اگر دوشت داشتی بیا یا هم بریم...

_درس دارم.

_خسته کردی درس را!ولش ...یک امشب رو بیا بریم.تریپ صفا...

چیزی بهش نگفتم.اما دست بردار نبود.پاپی ام شده بود ناجور.یه قول پسرها گیر داده بود سه پیچ!خلاصه عاقبت راضی شدم که برم...

....

زنرال لیتهولد بلند شد و غضبناک نگاهمان کرد.ما سربازان رشید ارتش شاهنشاهی هم از ترس کپ کردیم.آختونگ پاختونگی کرد و فریاد کشید. 

مرتضا گفت:

_بچه هاا !مثل این که می گوید بپریم پائین!

_از این ارتفاع؟ مغز خر که نخورده ایم!

ژنرال جلو آمد و یقه ی من را گرفت .دکمه ی بالای لباسم را باز کرد و یک نقشه فرو کرد توی لباش نظلمی من .

یک قطب نما را هم با نخش عین گردن بند اانداخت دور گردنم.بعد هلم داد سمت در باز هلیکوپتر.نگاخش کردم و به 

فارسی گفتم:

_شوخی می کنی؟...


موفق باشید!


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45 توسط فاطمه - مهشاد| |
دل بر سر دو راهی ِ آمدن عید رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان بلا تکلیف است ...


نمی داند از آمدن آن شاد باشد یا از رفتن این محزون ؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش ِ یک ماه عبادت و شست و شوی جان درنهر پاک رمضان است.


عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست .

عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خویش دوباره متولد می شود.

ماه مبارک رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نو ؛با جانی تازه از آن سر بر می آورد .

عیدفطر ؛ شادی برای رفتن رمضان نیست بلکه برای آمدن روز نو ، روزی نو و انسانی نو است .



اگر درعید فطر در نیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را درروح خود احساس نکنیم، عید فطر ؛ عید ما نیست ..



با تشکر از سایت نور آسمان


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:33 توسط فاطمه - مهشاد| |
سلام

بچه های خوبی شدیم و قراره زودبه زود آپ کنیم!! الان هم درباره ی رمان «آنا کارنینا» نوشته ی «لئو تولستوی» 

مطلب گذاشتیم. خودمون هنوز نخوندیمش ولی  خیلی دوست داریم بخونیمش...


آنا کارنینا نام رمانی است نوشته ی لئو تولستوی ، نویسنده ی روسی

این رمان در آغاز به صورت پاورقی در سالهای 1875 تا 1877 در گاهنامه ای به چاپ می رسید

رمان آنا کارنینا را شاهکار سبک تخیلی واقعگرا دانسته اند

داستان آناکارنینا دارای شخصیت اول واحدی نیست. شما با دیدن نام آناکارنینا در ذهنتان این تصور ایجاد می‌شود که این داستان حتما ً بکلی دربارهٔ اوست،اما در واقع اینطور نیست،در حالی که شاید بیش از نیمی از داستان دربارهٔ او باشد،باقی داستان دربارهٔ فردی به نام (لوین) می‌باشد که البته این دو شخصیت در داستان رابطهٔ دورادوری با هم دارند.به عبارتی آناکارنینا خواهر دوست لوین می‌باشد.در طول داستان این دو شخصیت فقط یک بار و در اواخر داستان با هم روبرو می‌شوند.پس در حقیقت این رمان فقط به زندگی آناکارنینا اشاره ندارد و به زندگی و افکار شخصیت های دیگر داستان نیز پرداخته شده است.آنا نام این زن می‌باشد و کارنین نام شوهر او است و او به مناسبت نام شوهرش آناکارنینا نامیده می‌شود.

تولستوی در نوشتن این داستان سعی داشته برخی افکار خود را در غالب دیالوگ های متن به خواننده الغاء کند و او را به تفکر وا دارد.در بعضی قسمت های داستان تولستوی در بارهٔ شیوه‌های بهبود کشاورزی یا آموزش سخن گفته که نشانگر این است که در این زمینه‌ها اطلاعات وسیعی داشته است.البته بیان این اطلاعات و افکار،بعضا ً باعت شده داستان از موضوع اصلی خارج شده و خسته کننده شود.به خصوص وقتی که در داستان صحبت از کشاورزی می‌باشد. یکی از بارز ترین جلوه‌های ظهور اندیشه‌های این نویسنده در داستان،قسمت هایی است که او افکار مذهبی خود را در غالب افکار شخصیت مهم داستان یعنی (لوین) آورده است.

داستان از اینجا شروع می‌شود که زن و شوهری به نام های استپان آرکادیچ و داریا الکساندرونا با هم اختلافی خانوادگی دارند.آناکارنینا خواهر استپان آرکادیچ می‌باشد و از سن پترزبورگ به خانهٔ برادرش که در مسکو می‌باشد می‌آید و اختلاف زن و شوهر را حل می‌کند و حضورش در مسکو باعث بوجود آمدن ماجراهای اصلی داستان می‌شود... در داستان فضای اشرافی آن روزگار حاکم است.زمانی که پرنس ها و کنت ها دارای مقامی والا در جامعه بودند و آداب و رسوم اشرافیت و نجیب زادگی بر داستان حاکم است در کل داستان روندی نرم و دلنشین دارد و فضای خشک داستان جنگ و صلح بر آناکارنینا حاکم نمی‌باشد. این داستان که درون مایه‌ای عاشقانه-اجتماعی دارد،بعد از جنگ صلح بزرگترین اثر این نویسندهٔ بزرگ روسی می‌باشد.




نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:23 توسط فاطمه - مهشاد| |
سلام

این چند وقته ما زدیم رو خط معرفی نویسنده.الان هم زندگینامه ی «توماس مان» رو می ذاریم.


توماس مان نویسنده آلمانی ۶ ژوئن ۱۸۷۵ در بندر «لوبك Lubeck» واقع در شمال
آلمان متولد شد .پدرش بازرگان غلات بود كه بعدها به مقام سناتوری شهر آزاد لوبك رسید. توماس تحصیلات متوسطه خود را در همین شهر انجام داد تا بالاخره در سال ۱۸۹۴ دوره ی دوم دبیرستان را به پایان رساند، اما هر گز شاگرد ممتاز نبود.پس از مدتی در یك شركت بیمه در شهر مونیخ مشغول به كار شد و در ساعات فراغت نیز گاهی قلم به دست می گرفت و داستانهایی می نوشت تا اینكه اولین اثر او به نام «افتاده ها» در مجله ی ادبی «كزلد شانت» به چاپ رسید و با انتشار این داستان سبك وی مشخص گردید. توماس در همین زمان در دانشگاه مونیخ در رشته های تاریخ و ادبیات نام نویسی نمود و مدتی هم به هنر نقاشی پرداخت اما هیچ كدام از این رشته ها را به پایان نرسانید. توماس مان در سال ۱۸۹۵ كتاب «فریدمن كوچك» را منتشر ساخت. در سال ۱۸۹۷ مدتی همراه برادرش ، هانریش ، به رم رفت و درهمان سال نگارش كتاب «برودن بروكس» را شروع كرد.
این كتاب كه در حقیقت زندگی خانوادگی خود نویسنده است، سرگذشت خانواده ای بورژوا است كه به تدریج دچار انحطاط و تباهی می گردد و شیوه نگارش این اثر با توصیف زیبایی كه از شهرهای شمالی آلمان و آداب و رسوم مردم آن دارد؛ بسیار با ارزش است. این كتاب در سال ۱۹۰۱ منتشر و موجب شهرت توماس گردید. سپس وی در سال ۱۹۰۳ «تونیو كروگر» و «تریستان» را منتشر ساخت.
دوران اوج كار نویسندگی توماس مان ، مقارن با سلطنت گیوم دوم و بسط اقتصادی و سیاسی آلمان بود. در این زمان نویسنده بزرگ به سیاست و مسائل سیاسی بی اعتنا بود. در آثارش استحكام شكل و قدرت بیان به خوبی آشكار است و توصیف و واقعیت گرایی با مطالعات عمیق روانشناسی به طرزی عالمانه و دقیق بیان شده است ولی از سال ۱۹۱۲ كه مقدمات جنگ جهانی اول تدارك می شد، توماس مان نیز تحت شرایط زمان درگیر كار سیاسی شد و به نگارش شاهكار فناناپذیر خود به نام «كوه جادو» پرداخت كه دوازده سال بعد انتشار یافت و چنان اهمیتی به وی بخشید كه در سال ۱۹۲۹ جایزه ادبی نوبل به او اهدا گردید. سال ۱۹۱۳ كتاب «مرگ در ونیز» و در سال ۱۹۲۴ «كوهستان سحرآمیز» را منتشر ساخت. آثار دیگری كه وی در این دوران نوشته است عبارتند از: «فردریك و اتحاد كبیر»، «تفكرات مرد غیر سیاسی» و یك اثر تحقیقی به نام «تولستوی و گوته». بر اثر تحولاتی عمیقی كه با وقوع جنگ دراندیشه ی توماس پیدا شد ، كتاب معروف «تلاش ها» را نوشت. سال ۱۹۲۵ آغاز دوره ی درخشان و با عظمت تفكرات وی بود. در این دوران كه نهضت ناسیونالیستی آلمان به شكل حزب نازی مسخ می شد ، تفكر او به جنبه های فلسفی گرایید و در سال ۱۹۲۶ به پاریس مسافرت نمود و كتاب «رنج ها و عظمت ریچارد واگنر» را به نگارش در آورد. وی سپس در سال ۱۹۳۰ كتاب «ماریو و جادوگر» و در سال ۱۹۳۳ «یوسف و برادرانش» را منتشر نمود.
۱۹۳۳ ، سال گسترش «نازیسم» و قدرت حزب نازی بود و حكومت به دست این حزب افتاد. مان مردانه به مبارزه با عملیات وحشیانه و غیر انسانی هیتلر و همكارانش برخاست، به دستور كمیته مركزی حزب نازی كتاب های توماس مان تحریم شد و نسخه های موجود آن جمع آوری و سوزانیده شد و حتی نزدیكان وی كه در آلمان بودند، دستگیر شدند و مورد شكنجه قرار گرفتند. در این هنگام وی از سویس به چكسلواكی رفت و تابعیت آن كشور را پذیرفت.مقارن حمله ی هیتلر به خاك چكسلواكی در سال ۱۹۳۸ ، مان به فرانسه و سپس به انگلستان رفت و چون جنگ جهانی دوم سراسر اروپا را فرا گرفت به آمریكا مهاجرت كرد و چندی بعد تابعیت آمریكا را پذیرفت.توماس مان در عین مبارزه آشتی ناپذیر با «هیتلریسم» از راه ِ قلم و دستگاه های فرستنده ، هرگز یك لحظه كار اصلی خود را فراموش نكرد. وی كتاب «نوكتورن» را در سال ۱۹۳۴، «مبادله نامه ها» را در ۱۹۳۷ «آینده دمكراسی» و بیو گرافی های «فروید – گوته و واگنر» و همچنین «این صلح» و «یوسف در مصر» را در سال ۱۹۳۸ منتشر ساخت.تماس مان كتاب «این جنگ» را در سال ۱۹۴۰ و كتاب «دكتر فاوست» را در ۱۹۴۷ انتشار داد. «مان» از سال ۱۹۵۲ در قریه كوچك «ارلنباخ» در نزدیكی شهر زوریخ اقامت گزید و تا آخر عمر اوقات خود را همان جا گذرانید.
توماس مان در۱۲ اوت سال ۱۹۵۵ در اثر عارضه قلبی پس از یك دوره بیماری ، در بیمارستان ایالتی «زوریخ » چشم از جهان فرو بست.

آثار دیگر توماس مان عبارتند از: آشفتگی زودرنج، یادداشتهای پاریس ، خلاصه زندگی، شوپنهاور، اروپا هوشیار باش، فروید و آینده، سرهای عوض شده، اصالت فكر، قانون، اعترافات فلیكس كرول، گوته نماینده بورژوازی، و شارلوت درویمار.



نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:3 توسط فاطمه - مهشاد| |
سلام

حالتون خوبه؟ راستش رو بخواهید دیگه ادامه ی داستانم رو نمی ذارم چون از داستان بلند خوشتون نمی آد. ولی هردومون در فکر این هستیم تا داستان کوتاه بنویسیم .

الان هم در مورد نویسنده ی مورد علاقه مون «آگاتا کریستی» مطلب می ذاریم تا اگر باهاش آشنا نیستید،آشنا بشید.


زندگی

آگاتا کریستی با نام اصلی آگاتا مری کلاریسا میلر (به انگلیسی: Agatha Mary Clarissa Miller) در شهر ترکی در ناحیه دوون انگلستان به دنیا آمد. پدر او آمریکایی بود و فردریک میلر نام داشت. مادرش کلارا بومر انگلیسی و از یک خانواده اشرافی بود. آگاتا بدلیل آمریکایی بودن پدر می‌توانست تبعه ایالات متحده نیز باشد ولی هرگز از آن کشور تقاضای تابعیت ننمود. او دارای یک خواهر و یک برادر بود که هردوی آنان از وی مسن‌تر بودند.

آگاتا در سال ۱۹۱۴ با یک سرهنگ نیروی هوایی بنام آرچی بالد کریستی ازدواج کرد که ازدواج موفقی نبود و زندگی مشترک آنان بعد از ۱۴ سال عاقبت در سال ۱۹۲۸ با جدا شدن از یکدیگر خاتمه یافت. دختری بنام روزالیند هیکز حاصل این ازدواج بود.

آگاتا در زمان جنگ اول جهانی در بیمارستان و سپس در داروخانه کار می‌کرد، شغلی که تأثیر زیادی بر نوشته‌های او داشته‌است: بسیاری از قتل‌هایی که در کتابهای او رخ می‌دهند به‌وسیله خوراندن سم به مقتولین است که به انجام می‌رسند.

در هشتم دسامبر ۱۹۲۶ وقتی در سانینگ دیل واقع در برک شایر زندگی می‌کرد برای مدت ده روز ناپدید گردید و روزنامه‌ها در این مورد جار و جنجال فراوانی بپا کردند. اتومبیل او در یک گودال گچ پیدا شد و خود او را نیز نهایتا در هتلی واقع در هروگیت یافتند. آگاتا اتاق هتل را با نام خانمی که اخیرا شوهرش اعتراف کرده بود با وی رابطه عاشقانه دارد کرایه کرده بود و در توضیح این ماجرا، ادعا کرده بود که در اثر ضربه روحی ناشی از مرگ مادر و خیانت شوهر دچار فراموشی گردیده بوده‌است. در مورد اینکه آیا کل این ماجرا یک کار تبلیغاتی بوده‌است یا خیر، کماکان نظرات ضد و نقیض اند. در آن زمان دید کلی مردم نسبت به ناپدید شدن آگاتا دیدی منفی بود و عده بسیاری بر این باور بودند که آن ترفند تبلیغاتی مبالغ قابل توجهی هزینه روی دست مالیات دهندگان کشور گذاشته‌است. در سال ۱۹۷۹ این ماجرای ناپدید شدن موضوع فیلمی شد بنام آگاتا که در آن وانسا ردگریو در نقش آگاتا کریستی ظاهر می‌شود.

آگاتا در سال ۱۹۳۰ با یک باستان‌شناس بنام سر ماکس مالووان که ۱۴ سال از او جوان‌تر بود ازدواج کرد و با او به سفرهای فراوانی رفت. جا پای این سفر‌ها و شهرها و کشورهایی که او از آنها دیدن می‌کرد را می‌توان در بیشتر داستان‌هایش که وقایع آنها در کشورهای شرقی (خاور میانه) رخ می‌دهند، مشاهده نمود. ازدواج او با مالووان در ابتدا ازدواجی موفق و شاد بود. این ازدواج توانست با وجود ماجراجویی‌های عشقی خارج از ازدواج مالووان برای مدتی نسبتاً طولانی دوام بیآورد.

آگاتا کریستی رمان قتل در قطار سریع السیر شرق را در سال ۱۹۳۴ وقتی در هتل پرا پالاس استانبول سکونت داشت نوشت. استانبول آخرین ایستگاه شرقی قطار سریع السیر اورینت بود که در آن زمان بین غرب و شرق اروپا در تردد بود. اتاقی که آگاتا کریستی در آن می‌زیست توسط مقامات هتل پرا پالاس به‌عنوان یادبود این نویسنده نامدار در همان حال و هوای زمان اقامت کریستی حفظ و نگهداری شده‌است.

آگاتا کریستی در ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ در سن ۸۵ سالگی و بطور طبیعی درگذشت. او تنها یک فرزند بنام روزالیند هیکز داشت که او نیز در سن ۸۵ سالگی و بتاریخ ۲۸ اکتبر ۲۰۰۴ درگذشت. در حال حاضر تمام حقوق مربوط به نشر و فروش کتابهای کریستی در اختیار و مالکیت نوهٔ او ماتیو پریچارد است.

آثار

و سپس هیچکس نبود

مرگ، نقطهٔ پایان

راز قطار آبی

قتل در بین‌النهرین

پنج خوک کوچک

فیل‌ها به یاد می‌آورند

پرده [آخرین اثری که هرکول پوارو در آن نقش دارد]

جسدی در کتابخانه

نمسیس

قتل در قطار سریع‌السیر شرق

مرگ در ساحل نیل

عروسکی در دودکش بخاری

شب بی پایان

مردی با لباس قهوه ای

جنایت خفته

ماجرای اسرار آمیز در استایلز

تعطیلات برای قتل

دشمن مخفی

قتل در سه پرده

مصیبت بی گناهی

قتل راجر آکروید

گناه مضاعف



نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:32 توسط فاطمه - مهشاد| |
سلام

حالتون خوبه؟

این داستانی که گذاشتم اسمش «فرار از آب» هست و ایده ی اولیه اش از یک فیلم گرفته شده.دیگه نمیدونم چی بنویسم ولی

امیدوارم ازش خوشتون بیاد .



پنجشنبه ساعت 7بود که از دفتر پیاده به سمت خانه باز می گشتم که چشمم به اعلامیه ی سیرکی افتاد:

« متفاوت با حالا،همانند گذشته

25/9 این ماه تا آخر این ماه.ساعت 6 الی 11.بلوار کاستینا،سیرک»

تاریخ امروز بود.تصمیم گرفتم برای دیدنش با بچه ها برم به همین دلیل باهاشون همامنگ کردم و قرار شد

همگی ساعت 8 آنجا باشیم.من هم خیلی زود خودم رو به آنجا رسوندم.ردیف اول بودیم.اولش همان کارهای

بی مزه بقیه سیرک ها را کردند اما بعد مردی روی سن آمد و مژده نمایش فرار از آب را داد.در این نمایش می

بایست فردی با دستان بسته وارد شیشه پر از آبی شود و در مدت یک دقیقه بدون کمک دستان خود را باز

کند.زن جوانی روی سن آمد،مرد دستان او را بست و او وارد شیشه شد.پرده ای جلوی شیشه انداخته شد و

مرد زمان گرفت.ثانیه ها به سرعت می گذشت و همه منتظر بودند تا ببینند که زن دستان خود را میتواند باز

کند؟...یک دقیقه گذشت اما هیچ خبری؛ولی ناگهان مدیر سیرک سراسیمه با چکس وارد شد،پرده را کشید و

شروع به شکستن شیشه کرد...زن جوان همینطور تقلی میکرد اما کسی نمی توانست کاری کند.نفس ها در

سینه ها حبس شده بود.بالاخره شیشه شکسته شد و زن بیرون افتاد.مرد شعبده باز بالای سر زن رفت،اما او

دیگر نفس نمی کشید!مرد شروع به گریه کردن کرد. صحنه غم انگیزی بود،همه مبهوت مانده بودند.هیچکس

حتی کمیسر نمی دانست چه کار کند...تا بالاخره 5 دقیقه بعد مدیر سیرک به پلیس خبر داد.چند دقیقه بعد

پلیس آمد و مردم را از صحنه دور کرد.سروان باتلر که کمیسر را دید او را فرا خواند و او هم چند دقیقه پیش

سروان باتلر رفت و بعد آمد و گفت:قتله!


الکس پرسید:از کجا فهمیدید؟


-اینطور که ما فهمیدیم قفل بر خلاف همیشه که قلابیه و با یک فشار به در باز میشه ایندفعه واقعی بوده.طناب

هم مثل همیشه شُله اما نمیدونم چرا نتونسته بازش کنه،ولی بعدا می فهمیم.الکس و ربه کا برید اتاق مقتول

رو بگردید.جولیا تو پیش من باش.


جولیا پرسید:راستی اسمش چیه؟


-«الس پت هیداک».


به اتاق مقتول رفتیم.اتاقی تقریبا بزرگ با چیدمانی بسیار زشت!که نامرتبی اتاق این زشتی را چند برابر می

کرد.الکس در وسایل جستجو می کرد و من در لباس ها جستجو می کردم.به یکی از لباس ها که رسیدم در

جیبش عکسی پیدا کردم.یک عکس دسته جمعی که پشتش 9اسم نوشته شده بود..به جستجو ادامه دادم

اما چیز دیگری پیدا نکردم.پیش الکس رفتم و گفتم چیزی پیدا کردی؟


او هم در حالیکه به کارش ادامه می داد گفت:آره. یک شیشه قرص و دفترچه خاطرات. وبعد از جستجو دست

کشید و گفت:هیچی پیدا نمیشه.بریم.


وقتیکه رفتیم پیش بقیه کمیسر از مدیر سیرک باز جویی میکرد.منتظر ماندیم و این انتظار چند لحظه بیشتر دوام

نیاورد چراکه ام گابریل و جولیا پیش ما آمدند.من گفتم:یک شیشه قرص و دفترچه خاطرات به اضافه یک عکس

حاصل جستجوی ما(عکس را به کمیسر دادم و ادامه دادم)پشت این عکس 9 اسم نوشته شده و الس پت هم

توشه...نگاه کنید..


جولیا گفت:مرد شعبده باز اسمش «درموت استنلی»،اهل مادریده و از الس پت درخواست ازدواج کرده وقرار

بوده امشب بعد از نمایش مقتول جواب رو بده.همه می گفتند با این روابط خوب مطمئنا جواب مثبت بوده.

ام گابریل گادامه داد:الس پت دختر مهربون و تو داری بوده،با هیچ کس خیلی صمیمی نشده و هیچ کس هم

چیزی در مورد گذشته اش نمی دونه.

الکس گفت:ولی ما خواهیم دانست!


ادامه دارد...


ببخشید بچه ها یه مشکلی پیش آمده:یه بنده خدایی گفت ایده ی داستانت مثل یکی از داستانهای شرلوک هلمز یا پوآرو است،درسته؟

امیدوارم درست نباشه چون من ایده رو از فیلمی که پارسال نوروز پخش شد گرفتم.و فیلم هم از داستانهای دو کارآگاه بالا نبود.



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 17:5 توسط فاطمه - مهشاد| |
سلام....

ببخشید اینقدر دیر به دیر می آپیم.....چون امتحان داشتیم...این ادامه داستانه::


اونشب دیوک همراه پیتر پیش من اومد تا یک خورده مواد بگیره...هرزگاهی این کار رو میگرد..ولی ..ولی اونشب یه سری

حرف هایی رو شندیدند که نباید شنیده میشد.....

ام گابریل:چه حرف هایی....

جیمز:من قرار نیست چیزی رو برای شما فاش کنم.....من فقط به قتلی که انجام دادم اعتراف می کنم.

ام گابریل:پس با این حساب فکر آزادی رو حتی برای۱۰۰سال دیگه رو از سرت بیرون کن..

جیمز نیش خندی زد و گفت:می تونم بپرسم ساعت چنده؟

ام گابریل جواب داد:۶..که چی؟

جیمز گفت:می دونی اونشب من داشتم در باره یه محموله کوکائین برای وارد کردن از کلمبیا حرف میزدم

و از اونجایی که دیوک می دونست من خطرناکم بیخیال ما جرا شد اما پیتر نه...یعنی یه جورهایی حق السکوت می خواست و من هم کسی نیستم که باج بدم..

به خاطر همین بود که کشتمش تا از شرش راحت بشوم.و برای این که شناسایی نشه ...از اسید استفاده کردم..

ام گابریل:ولی تو به دیوک هم حمله کردی.....

(تازه یادم افتاد باید وضعیت رو دنبال میکردم...سریع با بیمارستان تماس گرفتم...دیوک زنده بود اما وضعیتش تعریفی نداشت)

جیمز گفت:...دیوک....اون می گفت که شما بهش مشکوک شدید...فکر می کرد به همین سادگی

دستگیر میشه.....به من می گفت میدونه که من پیتر رو کشتم ...چندبار ازش خواستم خفه باشه ولی نمیتونست جلوی دهن خودش رو بگیره..

و اگه اون همکار مزخرف شما نبود ...الان دیوک مرده بود..

ام گابریل گفت:محموله!!!!باید بگی که اون کی میرسه...

جمیز لبخندی زد و گفت:واقعا فکر کردی اینقدر احمقم که راحت بگم محموله قرار بوده وارد بشه!!!؟؟؟جناب به ظاهر زرنگ محموله وارد شده.!

ام گابریل با عصبانیت بیرون اومد و با داد به من گفت:سریع به پلیس مواد مخدر اطلاع بده ...باید پیدا بشه..

هرمورد مشکوکی باید دستگیر بشه..

و من سریع با مرکز مواد مخدر تماس گرفتم.........


دقیقا همون روز پلیس به فردی در فرود گاه مظنون شد که هر دو پای خودش رو گچ گرفته بود...اما این گچ قلابی نبود..هر دو پای مرد که سر استاس نام داشت..شکسته بود ..با این تفاوت که حتی این گچ هم از کوکایئین بود و در درون گچ مقدار زیادی کوکائین پیدا شد....


این پرونده هم به سری خاطرات من یعنی ربه کا لی پیت اضافه شد...

پایان


بچه داستانم تموم شد می دونم خیلی کلیشه بود اما هدف من اینه که نواقص نوشته هام رو شما دوست های عزیزم بهم بگید....

منتظر داستان بسیار زیبای دوستم فاطمه باشید..

در پناه حق.

مهشاد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:49 توسط فاطمه - مهشاد| |